۱۳۸۹ آذر ۴, پنجشنبه

پیرزن


چهارتا دیوار گچی، سه تا پشتی، کرسی.
و یه زن، 
پیری از تعداد نفسهایش پیداست 
با صدای قهقه‌های بلند می‌خندد
 ‫و از آن کودکی خود به برون می‌پاشد.

روح تاریخ به تنش نزدیک است.

خوب می‌داند که بهشتش اینجاست.
روی یک کاغذ نیمه پاره
با یه خورشیدک زرد و یه درخت و یه رود.

اونور دیوارش هنوز
می‌زند باران زمستان آهنگ
ولی اینجا گرم است.

گرمی‌اش از خنده است
و نگاه کودک
با یه دست نازک
و سه تا چایی سرد.


۱۳۸۹ آبان ۲۸, جمعه

سرم را

‫سر خود را بیافکن
و سر من را بلند آر
که این سر از تن آزاد است و
 جلاد آن سر تو بر تنت بار.‫

تیز کردن تبر

‫قبل از هر کاری اول لبه تبرت رو تیز کن ولی مهم‌تر اینکه لبه تبر اونوره آی کیو.

تعداد قلیل

‫‫چه بسا تعداد قلیلی احمق برینن به هیکل تعداد کثیری آدم منطقی
‫---آیات نیمه الهی