چهارتا دیوار گچی، سه تا پشتی، کرسی.
و یه زن،
پیری از تعداد نفسهایش پیداست
با صدای قهقههای بلند میخندد
و از آن کودکی خود به برون میپاشد.
روح تاریخ به تنش نزدیک است.
خوب میداند که بهشتش اینجاست.
روی یک کاغذ نیمه پاره
با یه خورشیدک زرد و یه درخت و یه رود.
اونور دیوارش هنوز
میزند باران زمستان آهنگ
ولی اینجا گرم است.
گرمیاش از خنده است
و نگاه کودک
با یه دست نازک
و سه تا چایی سرد.
