۱۳۸۹ آذر ۴, پنجشنبه

پیرزن


چهارتا دیوار گچی، سه تا پشتی، کرسی.
و یه زن، 
پیری از تعداد نفسهایش پیداست 
با صدای قهقه‌های بلند می‌خندد
 ‫و از آن کودکی خود به برون می‌پاشد.

روح تاریخ به تنش نزدیک است.

خوب می‌داند که بهشتش اینجاست.
روی یک کاغذ نیمه پاره
با یه خورشیدک زرد و یه درخت و یه رود.

اونور دیوارش هنوز
می‌زند باران زمستان آهنگ
ولی اینجا گرم است.

گرمی‌اش از خنده است
و نگاه کودک
با یه دست نازک
و سه تا چایی سرد.


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

‫اون گزینه ناشناس واسه کسانی هست که مشخص شدنشون براشون مشکل داره، مثلا یارو تو ایرانه و می‌خواهد یه چیزی بنویسه که ممکنه مقامات به خاطرش اذیتش کنن.
اگه به دلیل دیگه‌ای مشخصه‌تون رو نمی‌گذارید لطفا کامنت نذارید. آدم باید پشت حرفش وایسه. مرسی