۱۳۹۰ فروردین ۱۱, پنجشنبه

تعریف دوست و دشمن ۴

در پست قبل این نتیجه رو ارایه کردم که دوست و دشمن بودن مرتبط با سیاست گذاری رفتاری در ما می‌باشد. حالا سئوالی که از اول برای من مطرح شده بود مشخص‌تر است. در واقع من می‌خواهم بدانم که نسبت به چه کسانی باید در زندگی سیاست‌های «دوستانه» داشته باشم.

با توجه به اینکه قبلا من همه را مشمول سیاست‌های دوستانه می‌کردم و حالا نیز نمی‌خواهم (نمی‌توانم؟) که تغییرات رادیکالی در رفتار خودم ایجاد کنم تصمیم دارم که از یک سیستم بلک لیست استفاده کنم. یعنی همه می‌تونن دوست باشند منهی افراد مشخصی.

خب حالا این افراد کی باشن؟ به نظر می‌رسد که من نمی‌خواهم که این لیست منوط به طرز تفکر فرد نسبت به دنیا باشد. یعنی همون قدر برای من مهم است که فردی به k تا (k>=0) خدا اعتقاد دارد که برایم مهم است که آن فرد پرسپولیسی است یا استقلالی یا اینکه از ادیتور vi استفاده می‌کند یا emac یا با ویندوز حال می‌کند یا لینوکس.

چیزی که مهم به نظر می‌رسد این است که این افراد ظالم هم از نظر اعتقاداتی و هم از نظر مادی نباشند. خب منظور از ظالم از نظر مادی که تقریبا مشخص است و احتمالا قبلا هم در زمره دوستان من و یا دیگران قرار نمی‌گرفتند. منظور از ظالم از نظر اعتقاداتی
به این معنی که سعی در تحمیل اعتقادات خود به من نداشته باشند. یعنی اینکه افرادی که بیایند و سعی کنند روی سیستم من emac نصب کنند، و یا کلاس عقیقدتی سیاسی در راستای برتری ویندوز نسبت به لینوکس ارایه کند و من را مجبور به نشستن در آن کلاس کنند.

حالا می‌رسیم سر اصل مطلب. با توجه به تجربیات به نظر مناسب می‌رسد که افرادی که رفتار ظالمانه را نیز محکوم نمی‌کند بهتر است شامل رفتار دوستانه نشود.

باز هم زیاد شد. به نظر می‌رسه که فکر کردن خیلی راحت‌تر از نوشتنه! خب این برادر اصل مطلب رو هم بزاریم واسه پست بعد!

۱۳۹۰ فروردین ۱۰, چهارشنبه

تعریف دوست و دشمن ۳

خب دوباره تو پست قبلی سعی کردم که دوست و دشمن رو تعریف کنم. اشتباه بود عزیز! خیلی قضیه رو پیچیده کرده بودم. خب یه بار دیگه:
مسئله‌ای که هست اینه که اصلا کاربرد دوست و دشمن چیه؟ خب در عمل برای اینه که ما بتونیم راحت‌تر تصمیم گیری بکنیم. ما اطرافیان (و یا حتی وقایع) رو به دو دسته دوست و دشمن تقسیم می‌کنیم تا بتونیم سیاست‌های*۱ متفاوتی را برای هر دسته اعمال کنیم. اینکار موجب می‌شود که زمان تصمیم‌گیری، با بررسی کمتر عمل‌ها و عکس‌العمل‌ها، و با استفاده از سیاست‌ها تصمیم‌گیری را بهتر انجام بدهیم.

برای مثال در بازی شطرنج یک سیاست کلی می‌تواند این باشد که «در صورت امکان وزیر را بدون از دست دادن مهره ویا مات شدن بزن». با استفاده از این سیاست در صورتی که در یک بازی در چنین وضعیتی قرار بگیرید، شما می‌توانید بدون صرف زمان و بررسی دقیق‌تر نتیجه بعد از انجام این حرکت، حرکتی را که نتیجه احتمالا خوبی دارد انجام بدهید.

در زندگی واقعی ما برای دوستان نیز اغلب چنین سیاست‌هایی می‌گذاریم. برای مثال ممکن است یک نفر سیاست دروغ نگفتن به دوستان را داشته باشد. با اینکار در صورتی که دوستی سئوالی بپرسد فرد می‌تواند، بدون در نظر گرفتن جزییات اینکه تاثیر گفتن حقیقت چه می‌تواند باشد، به او حقیقت را بگوید. یا بدون اینکه در صورت درخواست دوست برای قرض پول، آن مبلغ را فراهم کند.

انسان در مقابل دشمنان نیز چنین سیاست‌هایی را بکار می‌گیرد. برای مثال در مقابل سئوال از دشمن فرد مورد نظر الزامی به گفتن حقیقت نداشته و ممکن است سیاست راندوم گویی را پیش بگیرد. یا در صورت نیاز فرد به وسیله‌ای تلاش خود را برای فراهم نکردن آن وسیله صرف کند.

خب، «حالا راضی‌ام از خودم» ® دیگه سعی می‌کنم تو پست بعدی واقعا یه معیار خوب برای انتخاب دوست و دشمن ارایه کنم.


۱- سیاست:policy
®- تمامی تریدمارک‌ها متعلق به صاحبان گرامی می‌باشند
«راضی‌ام از ضمیر» متعلق به شخص احمد رونقی می‌باشد

۱۳۹۰ فروردین ۹, سه‌شنبه

تعریف دوست و دشمن ۲

آقا من اذان می‌کنم که این پست اشتباه بود. البته فکر کنم که برای چرک نویس ذهنی من خوب بوده ولی در هر صورت کلیت مطلب نوشته شده اشتب است. خب پست بعدی درستش می‌کنم...

تو پست قبلی گفتم که چرا به این نتیجه رسیدم که باید تعریف دوست و دشمن رو عوض کنم. خوب که فکر می‌کنم می‌بینم که کاری که من می‌خواستم انجام بدم این بوده که پروسه انتخاب دوستان رو عوض کنم نه اینکه تعریف دوست و دشمن رو عوض کنم. حتی نکته اینجاست که من قبلا اصلا به تعریف دوست و دشمن توجه نکرده بودم.
خب حالا برای اینکه پروسه بهتری رو برای انتخاب دوستان برای خودم مشخص کنم، به این تعریف توجه می‌کنم، اول دشمن: در دیدگاه نفر سوم، نفر اول دشمن نفر دوم است اگر حاظر باشد که برخلاف منافع خودش (از نظر شخص اول) عمل کند تا برخلاف منافع نفر دوم (از نظر شخص اول) عمل کرده باشد.


بر این اساس تعریف دوست هم این شکلی می‌شه: در دیدگاه نفر سوم، نفر اول دوست نفر دوم است اگر حاظر باشد که برخلاف منافع خودش (از نظر شخص اول) عمل کند تا به نفع نفر دوم عمل کرده باشد.


به به! به تئوری نسبیت عام گفته زکی.


حقیقتا امروز زیاد طول کشید که این رو بنویسم. بقیه‌اش واسه پست بعدی.


۱۳۹۰ فروردین ۸, دوشنبه

تعریف دوست و دشمن

یه چند وقته که نتیجه گرفتم باید واژه دوست را حداقل برای خودم، دقیقتر تعریف کنم. قضیه از اینجا شروع می‌شه که قدیم‌ترها من یه تئوری داشتم که آدم می‌تونه با هر خری دوست بشه. با این تئوری بود که وارد دانشگاه شدم و دیدیم که چند تا آدم هستند که از قضا ریش هم دارند. من هم مثل گاو سرم رو انداختم پایین و با همشون رفیق شدم از بیخ! حالا شما من منطقی رو بگیر که با چند نفر رفیق شدم که فکر می‌کنن فردا امام زمان ظهور می‌کنه.
کار تا جایی جلو رفت که حتی با چند تاشون سعی کردم که یه گروه برنامه نویسی بازی راه بندازیم. ما بچه بودیم و سر به هوا، دیدیم که کار خوب جلو نمی‌ره. تو یکی از جلسه‌ها تصمیم گرفتیم که یکی رو رییس کنیم، که یه کم دیکتاتور بازی در بیاره دستور بده بقیه کار کنن. نمی‌دونم چی شد که یه کم با منطق که بازی کردیم تصمیم گرفتیم که من رییس بشم (فکر کنم یکی شون سر به هوا بود یکی شون سال پایینی بود و یکی شون هم حال دستور دادن نداشت.)
این وسطها بود که یه هو رگ مسلمونی یکی از این بسیجی‌ها (این یکی دقیقا!) گل کرد که الا بلا بنابر قائده نفی سیبیل آقای بختیاری نباید رییس بشه چون خب معتقد نیست  و از این حرف‌ها. اون دو نفر دیگه هم دیدن «منطقیه» دیگه و خب از اینجا. البته بعدها بود که مشخص شد که اون بسیجی اولیه اصلا از اون دو آتیشه‌ها بوده و احتمالا باباش هم یه جورهایی ... آره دیگه.
اینجور تصمیم‌گیری‌ها یه دو سه بار دیگه هم تکرار شد تا اینکه یه بار قرار شده که یه گرافیست بیاد تو گروه. من که مشکل نداشتم. ولی خب چون خانوم بود این برادرهای ما به گناه می‌افتادن گفتن که بیخیال شیم. دیدم که نه بابا نمی‌شه بکشیم بیرون بهتره. 
با این اوصاف من کشیدیم بیرون، گفتم که فقط دوست باشیم بهتره. رفت تا رسید به انتخابات، احمدی‌نژاد و اسمش رو نبر تقلب کردن اومدن بالا. اون برادرها هم که تاکید داشتند که تقلب نشده. ما می‌رفتیم بیرون کتک می‌خوردیم و آقایایون می‌اومدن و از منطق اعلاحضرت صحبت می‌کردم. اینجا بود که من دیگه کلا بریدم. البته اونموقع دنبال دلیل منطقی نگشتم و فقط جدا شدم. به یکیشون هم کلی توپیدم که تو مزدوری و از این حرفها (البته احتمال زیاد می‌دم که بابای این یکی هم یه جورهایی ... آره دیگه :) ).
حالا که یه سالی از قضیه می‌گذره دارم به عقب نگاه می‌کنم. می‌بینم که مشکل اصلی من توی اون تعریف اولیه بوده. اون تعریف دوست که «هر خری که بتونی باهاش بری دربند». بله باید اذان کنم که این تعریف مشکل داره و متعاقبا باید تعریف جدیدی ارایه کنم.
خب این کار رو سعی میٰکنم تو پست بعدی انجام بدم. چون این یکی خیلی زیاد شد.

۱۳۹۰ فروردین ۲, سه‌شنبه

تنها نقطه اشتراک

وقتی که خوب به قضیه فکر می‌کنم تنها نقطه مشترک بین انسان‌ها را در قبول اینکه هر کس حق داشتن عقیده خود را دارد می‌بینم. علاوه‌بر این به نظر می‌رسدقبل از اینکه هر گونه همکاری ای بین گروهی از انسان‌ها انجام بشود لازم است که آنها از حق دیگری در بیان اعتقادات خود دفاع کنند.